شرق
شناسان و مورخان متفق القولند که ایرانیان نزدیک به سه هزار سال است که شب
یلدا آخرین شب پاییز و آذر ماه را که درازترین و تاریک ترین شب در طول سال
است تا سپیده دم بیدار می مانند، در کنار یکدیگر خود را سرگرم می کنند تا
اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیه آنان را تضعیف نکند و با به روشنی
گراییدن آسمان (حصول اطمینان از بازگشت خورشید در پی یک شب طولانی و سیاه
که تولد تازه آن عنوان شده است) به رختخواب روند و لختی بیاسایند.
واژه یلدا، از
دوران ساسانیان که متمایل به به کارگیری خط (الفبای از راست به چپ) سریانی
شده بودند به کار رفته است. یلدا- همان میلاد به معنای زایش- زاد روز یا
تولد است که از آن زبان سامی وارد پارسی شده است. باید دانست که هنوز در
بسیاری از نقاط ایران مخصوصاً در جنوب و جنوب خاوری برای نامیدن بلندترین شب سال، به جای شب یلدا از واژه مرکب شب چله استفاده می شود
ادامه مطلب
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز چهارشنبه 30 آذر 1390 در ساعت 09:17 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی
موضوع :
عشقولانه ،
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز یکشنبه 27 آذر 1390 در ساعت 06:40 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
یه
تكیه گاهی واسه این دل من / یه وقت نری جدا نشی تو از من
رفیق
نیمه راه دل نباشی / چه سوتوكوره اگه تو نباشی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر
باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت / زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد
یافت
دل من نیز با تو بعد از آن
پاییز طولانی / دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سرم را
شاید بتوانند گرم کنند دیگران اما وقتی تو نیستی
هیچ کس
نیست دلم را گرم کند
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خسته ام ، فردا نگاهت را برایم پست کن / یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن
دلم از آواز غمگین شب پر است / لطفا آن لحن خوش صدایت را برایم پست کن
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
روزی گذر عشق به ماتم افتاد ، ماتم زده شد به حال ما غم افتاد
زان پس بشری به چهره ام خنده ندید ، موها همه چون ریش و دندان افتاد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دست از پا خطا کنی تعویض میشوی . همین حوالی کسی شبیه توست
این است پیام عشق های امروزی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دائم برای دیدن هم دیر میکنیم،وقت قرارها همه تاخیر میکنیم
اول برای عشق همه تند میرویم اما اواسطش همه گیر میکنیم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دردم این نیست که او عاشق نیست …
دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است…
دردم اینست که با این سردی ها من چرا دل بستم . . . ؟
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
گوشه تا گوشه صحرا بخواب و نهراس
گرگ ها خاطرشان هست که “آهوی” منی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بیا تا من و تو جانانه باشیم / یکی شمع و یکی پروانه باشیم
به پای سایه های گل نشینیم / دعا بر هم کنیم تا زنده باشیم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
فلک در دفتر عشقم قلم زد ، چه اوقات خوشی داشتم بهم زد ، الهی ای فلک چرخت نگردد ، که چرخت ارزوهامو بهم زد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
فتوای جدید : یاد کردن رفقا گناهیست بزرگ! خوشم میاد اهل گناه نیستی!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
فهمیدی تصادف کردم ؟ بذار برات بگم ، تو جاده چشات ، اتوبان نگات ، خوردم به خوبیات ، چپ کردم واسه صفات ، قربون وفات ، عزت زیاد!!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
توی کلبه توی بیشه رو بخار پشت شیشه مینویسم تو عزیزی از گذشته تا همیشه
موضوع :
عشقولانه ،
اس ام اس ،
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز شنبه 26 آذر 1390 در ساعت 06:05 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
نگاهم کن که چشمانت قشنگ است
صدایم کن که دل در سینه تنگ است
مرا با خود ببر آنسوی غربت
که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است
موضوع :
عشقولانه ،
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز شنبه 26 آذر 1390 در ساعت 12:11 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
دل من یارو غمخواری ندارد / پریشان است بازاری ندارد
هزاران قلب را تسخیر کردند / کسی با قلب ما کاری ندارد
موضوع :
عشقولانه ،
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز جمعه 25 آذر 1390 در ساعت 11:09 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
چشمهایت را ببند،
به دوران کودکیت برگرد،
7 ساله که بودی از زندگی چه میدانستی؟
........................
نگاهت معصوم بود،
و خنده های کودکانه ات از ته دل،
بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها
و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.
......................
بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،
دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،
و بخشیدنت با رضایت ،
چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،
و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!
.....................
چه شد؟
بزرگ شدی؟؟
نگاه معصومت سردرگم شد،
و خنده هایت از سر اجبار،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،
یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،
...................
برگرد !
باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن
به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی، تنها اگر بخواهی
......................
باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات
می توان بود؟...
..................
کاش هرگز بزرگ نمی شدیم
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز چهارشنبه 23 آذر 1390 در ساعت 05:07 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
. . . و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحر گاه كسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر ، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز چهارشنبه 23 آذر 1390 در ساعت 10:42 ق.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می
شود
گویی به خواب بود جوانیمان گذشت
گاهی چه زود
فرصتمان دیر می شود
کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن
که دلت پیر می شود
موضوع :
عشقولانه ،
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز سه شنبه 22 آذر 1390 در ساعت 11:33 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
با آرامش و شکیباییای که داشت، سازنده و مجری برجستهٔ برنامهٔ تلویزیونی «لذت نقاشی» شد. وی در سن ۵۲ سالگی در گذشت. باب راس با شخصیت شکیبا و فروتن خود بعنوان
آفریننده و اجراگر برنامه تلویزیونی"لذت نقاشی"که دوازده سال ادامه داشت
معروف شد و مارک تجاری باب راس را برای کتابهای خود و وسایل هنری با موفقیت
ایجاد کرد.وی زاده اورلاندو فلوریدا در امریکا بود. پس از ده سال کار در
نیروی هوایی امریکا، به کار جنبی خود که نقاشی تجاری بود پرداخت و سبک عامه
پسند موفقی را ارایه کرد، که نقاشی رنگ خیس روی خیس بود. ناقدان سبک وی،
به عدم توجه به جزییات، عدم توسعه و پیشرفت سبک، وتخیلی بودن آن ایراد
میگیرند.

باب راس در سال 1943 در شهر ساحلی دایتونای فلوریدا بدنیا آمد. پدر باب
یک نجار بود. سال نهم دبیرستان بود که مدرسه را رها کرد و به نیروی هوایی
پیوست. بهنگام اقامتش در آنکورایج آلاسکا (Anchorage, Alaska) با نقاشی
آشنا شد. بعد از پایان دوران خدمتش بود که به مدارس زیادی برای یادگیری
نقاشی رفت، اما از کندی رسم تابلوها با روشهای کلاسیک خسته و ناکام شد و
تصمیم گرفت در روش ”تر روی تر“ در نقاشی تحولی ایجاد کند و آنرا بکار گیرد
تا بتواند بسیار سریعتر نقاشی بکشد و نقاشی یاد بدهد و این دستمایه ی اصلی
تکنیک او شد. باب بعد از امتحان کردن روشهای بسیاری در نقاشی، از جمله
نقاشی آبرنگ، توانست روش ویژه ی خود را که برگرفته از روش ”تر روی تر“ است
ابداع کند. در روشهای کلاسیک رنگ روغن معمولا بعد از خشک شدن ِ یک لایه
رنگ، لایه ی بعدی و جزئیات بعدی را اضافه می کنند و بهمین دلیل نمی توان یک
اثر را یکباره خلق کرد. اما در روش تر روی تر می توان در کمتر از یک ساعت
بطور کامل یک اثر را خلق کرد. ویدیوهای او تحت نام ”لذت نقاشی با باب راس“
از سال 1983 شروع به تولید شدند که میلیونها نفر در سراسر دنیا این برنامه
های تلویزونی را مشاهده می کنند. او در برنامه هایش به همه ثابت می کند که
همه می توانند مانند او نقاشی بکشند! او با کلام شیوا و بسیار جذابش و
استفاده از استعاراتی مانند: ”این ابر کوچولو داره اونجا شادی می کنه“،
”شاد باشی کوه کوچولو“ و ... قدم بقدم ما را با روح آرام و دیدگاه زیبای
خود از زندگی آشنا می کند. او با گفتن ”این مخلوقات کوچک خدا دارن اونجا
برای خودشون زندگی می کنن“ بما یاد آوری می کند که هر چیزی و هر کسی به
دوست نیاز دارد، حتا یک بوته. برنامه های تلویزیونی باب راس در ایران از
سال 1380 در شبکه ی چهارم صدا و سیما آغاز به پخش شدند و در این مدت
بینندگان بسیاری را با خود همراه کرده اند و عملا سطح هنر نقاشی ایران را
بالا برده اند. اینک نقاشی یک هنر همه گیر و بسیار جذاب شده است و کسی که
این برنامه ها را ببیند نمی تواند از بی استعداد بودن بنالد! (www.irib.com
) به این دلیل که دوبلر صدای باب در ایران صدایی مشابه باب، نرم و آرام،
دارد بهنگام دیدن فیلم دوبله شده باب از تلویزیون شبکه ی 4 به ذهن بیننده ی
ایرانی این می رسد که گزافه نیست اگر تصور کند این خود باب است که دارد به
آرامی بفارسی سخن می گوید و این دلیل محبوبیت این برنامه در ایران است.
باب در سخنانش می گوید: ”هر روز، روز خوبی برای زندگی کردن است!“ و این
جمله بسیاری از بینندگانش را به زندگی و آرامش تشویق می کند. بهمین دلیل
است که میلیونها نفر در سراسر دنیا احساس نزدیکی با روح این مرد می کنند و
او بحق عمق دوستی را با وجود خود نمایش می دهد. در چهارم جولای 1995، (13
تیرماه 1374) باب راس در سن 53 سالگی بر اثر ابتلا به سرطان فوت کرد، اما
براستی او را در برنامه هایش می توان زنده و شاد دید، گویی جاودانه مانده
است. بعد از فوت باب، یکی از دوستانش بنام آنیت کوالسکی روش باب را برای
نقاشی گلها توسعه داد. هر چند که باب فوت کرد اما می توان تصور کرد که او
با همان موهایی که مانند برگهای یک درخت بر سر او سایه انداخته، آرام و با
همان صدای آرام، به فرشتگان تعلیم نقاشی می دهد! و بسیاری از نقاشان آماتور
ایرانی به روح او به پاس خدماتش درود می فرستند.
باب نورمن راس (زادهٔ ۲۹ اکتبر ۱۹۴۲ در ساحل دیتونا، فلوریدا - درگذشت ۴ ژوئیه ۱۹۹۵) نقاش آمریکایی و مجری تلویزیون بود.
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز یکشنبه 20 آذر 1390 در ساعت 05:21 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد
تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد
بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من
که بغض آشنای ابر گریه می خواهد
بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم
و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد
چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی
که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد
موضوع :
عشقولانه ،
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز شنبه 19 آذر 1390 در ساعت 10:57 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز بود و ھراس فردا ،بر شانه ھای صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه ھای تو کجا بود ؟
گفت: عزیزتر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه ھستی .
من ھمچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکھایت به من رسید
و من یکی یکی بر زنگارھای روحت ر یختم تا باز ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنھا اینگونه می شود تا ھمیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راھم گذاشته بودی ؟
گفت : بارھا صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو ھرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود ،که عزیز از ھر چه ھست از این راه نرو که به ناکجاآباد ھم نخواھی رسید .
گفتم : پس چرا آن ھمه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناھت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،
بارھا گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی .آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنھا اینگونه شد که صدایم کردی .
گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار می کنی ھمان بار اول شفایت می دادم.
گفتم :مھربانترین خدا ، دوست دارمت ...
موضوع :
راز و نیاز با خدا ،
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز چهارشنبه 16 آذر 1390 در ساعت 10:25 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط
بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می
خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر
انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...
فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می
خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر
از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین
مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت:
شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می
خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت:
خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه
ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ
کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
خودش
سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در
حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش
نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای
نگران من نیستند
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز چهارشنبه 16 آذر 1390 در ساعت 10:19 ب.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند.
قیمت ساعت ۳۰ هزار تومان بوده و هر کدام نفری ۱۰ هزار تومن پرداخت میکنند
تا آن ساعت را خریداری کنند…
بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت ۲۵ هزار تومان بوده.
این ۵ هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان
شاگرد ۲ هزار تومان را برای خود بر میدارد
و ۳ هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان)
حال هر کدام از آنها نفری ۹ هزار تومان پرداخت کرده اند . که ۳*۹ برابر ۲۷ میشود
این مبلغ به علاوه آن ۲ هزار تومان که پیش شاگرد است میشود ۲۹ تومان
هزار تومان باقیمانده کجاست ؟
طراح سوال : دکتر حسابی
و اما جواب
معما تا جایی که شاگرد دوهزار تومان رو
برای خود و سه هزار رو به آنها پس میدهد درست است اما مشکل اینجا وجود داره
که وقتی نفری ۱۰۰۰ میگیرن در واقع نفری ۹۰۰۰ تومان پرداخته اند که
۹۰۰۰*۳=۲۷۰۰۰ و + ۲۰۰۰ میشه ۲۹۰۰۰ تومان!!!!
اشتباه همین جاست که نباید ۲۷ رو با ۲ جمع کرد و درواقع باید آنها رو از هم کم کرد.(۲۵+۲ تومان پول شاگرد =۲۷)
یعنی سه نفر ۳۰۰۰۰ تومان پول دادند که سه
هزار تومان رو شاگرد به آنها برمیگرداند پس آنها ۲۷۰۰۰ تومان دادند که ۲۰۰۰
تومان رو شاگرد برداشته و ۲۵۰۰۰ هزار تومان رو بابت پول ساعت پرداخته اند.
به همین سادگ
مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
این مطلب توسط:
home روز چهارشنبه 16 آذر 1390 در ساعت 05:41 ق.ظ نوشته شده است. |
نظرات()
صفحه بندی:: بقیه موارد را در صفحات بعدی ببینید
تعداد کل صفحات 2 تا
1 _
2 _
مطالب پیشین (آخرین پست های ارسالی)
:: چند جمله در مورد خدا زمان انتشار: پنجشنبه 4 خرداد 1391
:: خدایا زمان انتشار: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391
:: خواص دارویی عسل زمان انتشار: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391
:: چه رسم جالبی است زمان انتشار: چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391
:: چطور بفهمیم شخصی به حرفهای مان گوش می دهد؟ زمان انتشار: دوشنبه 25 اردیبهشت 1391
:: تولید برق ساختمان با پنجرههای خورشیدی زمان انتشار: دوشنبه 18 اردیبهشت 1391
:: بنگر در این دنیای دو روزه چه کرده ایی!!! زمان انتشار: دوشنبه 18 اردیبهشت 1391
:: یه احساس تازه زمان انتشار: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391
:: چهار نكته مهم هنگام بنزین زدن زمان انتشار: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391
:: پیامک های عشقولانه اوایل اردیبهشت 1391 زمان انتشار: سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
:: تلخ است زمان انتشار: سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
:: همیشه این کلمات را بکار ببریم زمان انتشار: سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
:: سرنوشت ما زمان انتشار: یکشنبه 3 اردیبهشت 1391
:: آدمی زاد زمان انتشار: جمعه 1 اردیبهشت 1391
:: ۲۰ ماده غذایی ضد سرطان را بشناسید زمان انتشار: پنجشنبه 31 فروردین 1391
:: ده درسی که باید از شکست بگیریم زمان انتشار: سه شنبه 29 فروردین 1391
:: علائم هشدار دهنده بیماری های قلبی زمان انتشار: سه شنبه 29 فروردین 1391
:: آنچه باید درباره تخم مرغ بدانید زمان انتشار: سه شنبه 29 فروردین 1391
:: برکه ای با نیلوفرهای آبی غول آسا زمان انتشار: یکشنبه 27 فروردین 1391
:: زیباترین سواحل و جزایر جهان در مالدیو زمان انتشار: یکشنبه 27 فروردین 1391
:: نقاش خوبی نشده ام زمان انتشار: شنبه 26 فروردین 1391
:: اتاق نشیمن ساده خود را جذاب کنید زمان انتشار: جمعه 25 فروردین 1391
:: نقاشی های ماسه ای زمان انتشار: جمعه 25 فروردین 1391
:: روش ساده برای زندگی رویایی زمان انتشار: جمعه 25 فروردین 1391
:: خانه هابیتی برای فرار از زندگی ماشینی زمان انتشار: پنجشنبه 24 فروردین 1391
:: با ۱۵ روش تاثیرگذار بی حوصلگی را از خود دور کنیم زمان انتشار: پنجشنبه 24 فروردین 1391
:: امکان حفظ شماره سیمکارت غیرفعال برای مشترکین ایرانسل فراهم شد زمان انتشار: پنجشنبه 24 فروردین 1391
:: روش جدید ماساژ صورت که باعث شادابی پوست میشود زمان انتشار: پنجشنبه 24 فروردین 1391
:: آسیب چشمی باعث ضعف حافظه می شود زمان انتشار: چهارشنبه 23 فروردین 1391
:: راه های کنترل اشتها زمان انتشار: چهارشنبه 23 فروردین 1391
لیست کامل